دسته
فیدها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 195
تعداد نوشته ها : 1
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
GraphistThem260

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد : آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه. مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ، از لپ هام گرفت تا گل بندازه. تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده. خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من نه سالم گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره. گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه وتو کار نه بیاره. حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت : کجا بودم مادر ؟ آهان جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود . بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ. سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را. ریختند تو باغچه و گفتند : تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها گفتم : آخه .... گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه. بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز،به شوخی منو بغل کرد و نشوند. رو طاقچه ، همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم . به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم . مامانم خدا بیامرز ، گفت هیس ، دوست داشتن چیه ؟ عادت می کنی. بعد هم مامانت بدنیا اومد . با خاله هات و دایی خدابیامرزت ، بیست و خورده ایم بود که 

دسته ها :
X